تبليغاتX
نفس تــو رو میخوام
کلاف سرنوشتم

 

آهنگ کلاف سرنوشتم کاری از پویا و علی و همراهی توحید

 

کیفیت ۱۲۸ / فرمت Mp3

Right Click THEN Save Target As

DOWNLOAD

 

مطلب برتر در چند سایت بزرگ موسیقی ایرانی


|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:8 PM توسط p0oya

خدافــز

 

خواستم برم از اینجا / اما پاهام نیومد

پامو بردم ولی ای / دلم باهام نیومد

دلم باهام نیومد

.

.

.

میرم ولی دل من

با رفتنم شکسته

به شرطی برمیگردم

که ببینم باز منتظر نشسته

به شرطی برمیگردم

باز منتظر نشسته

بـــــــاز منتظر نشستـــــــــــــــــــــــــــه

.

.

.

گفتم دل دیوونه / کی قدرتو میدونه

وقتی نباشی بازم / کی منتظر میمونه

کی منتظر میمونه

.

.

.

برای موندن غم

 

دیگه نمونده جایــــــی

میخوام بخونم اما

واسم نمونده نایــــــــــــــــی

میخوام بخونم اما

واسم نمونده نایــی

!

واسم نمونده نایــــــــــــــی

واسم نمونده نایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

خداحافظ

 

 


|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:5 AM توسط p0oya |

گلشیفته کوچیک

 

گلشیفته ی کوچک

به نام خدا

 

 

گلشیفته کوچک

با امیر از کوچه ی خونه ی یکی از فامیلامون بیرون اومدیم.

حوصلمون بدجوری سر رفته بود.

گیج شده بودیم که من(پویا) گفتم: بهتره یه سر بریم بگردیم اونم قبول کرد.

خیابونا خیلی شلوغ بود.

اما کیف میداد. بعضی موقع آدم دلش بره شلوغی هم تنگ میشه.

لباسارو نیگا کردیم. آدمارو نیگا کردیم.

به دخترا تیکه مینداختیم! یکی دو تاشونم وایسادن گفتن شما چقدر خوشگلی

من گفتم چشات قشنگ میبینه

اما بازم امیر طبق معمول دست منو کشید و گفت بیا بریم ول کن تو رو خودا!

خندیدیمو خوش گذروندیم. بالاخره خسته شدیمو برگشتیم. چیزی نمونده بود به

خونه برسیم حرف میزدیم و

درباره همه چی بحث کردیم تقریبا دو تا چهار راه مونده بود که برسیم. همین

که راه میرفتیم من داشتم حرف

میزدم که امیر پرید وسط حرف من و گفت: پویا این دختره چقدر شبیه گلشیفتس!

منم یه نگاهی انداختمو چشام

یه لحظه قیری ویری رفت! موندم! اونم همینجوری به من نیگا کرد. با مادرش

بود. دو تایی رد شدنو رفتن.

اما من هنوزم چشام به دیوار مونده بود. داد زدم: امیر امیر امیر و نشستم بلند

شدم چپ چپ راست چپ راست

چپ مستقیم که فهمیدم الان میرن. امیر گفت بیا بریم ولش کن اما من شک

داشتم گفتم آخه حیفه. گفت نه بابا

اونقدرم شبیه نیس اما من گفتم شاید خودش بود! گفت نه بابا گلشیفته اینجا چی کار

میکنه! اما من قبول نکردم

وقتی از پشت بهش نیگا میکردم درست یاد راه رفتن گلشیفته افتادم! خیییلی شبیه

بود! خلاصه امیر هم مجبور

شد با من بیاد و بریم دنبالشون. خدای من دوباره این راهو داریم برمیگردیم اونم

درست وقتی که همه منتظر

ما هستن و ما هم خسته! اما نمیشد این فرصت رو از دست داد. کم کم خود

دختره هم داشت میفهمید که ما

دنبالشیم. گاهی عقب و نیگا میکرد و من و پسرخالم میپریدیم توی مغازه ای یا

دو سه دفعه اشتباهی خوردیم به دیوار!

ولی بازم رفتیم و رفتیم. به جای شلوغ نزدیک شدیم. این دقیقا نشون میداد که ما

باید نزدیک تر به هدف پیشروی

کنیم! خیلی نزدیک شدیم وارد بازار شدیم خیلی شلوغ بود. جای وایسادن و جنس

نیگا کردن نبود! که یه دفعه

خانوم و مادرشون وایسادن! حالا ما موندیمو جمعیت پشت سر ما. اونا هی میگفتن

برین ما هم نمیدونیم چی کار

کنیم که یکی منو از پشت هل داد! من دیگه راهی نمیدیدم خیلی سخت بود ولی

رفتیم جلوتر از اونا واقعا فکر

نمیکردیم انقدر تعقیب سخت باشه! بالاخره هرجوری شده جلوتر از اونا پیش یه

دست فروش وایسادیم. من عقبو نیگا

میکردمو پسرخالم حواسش به اینور و اونور بود که کسی اذیت نکنه. انگار میدون

جنگ بود! و جلوتر دیویستا

مین گذاشته بودن و مارو جلو میفرستادن! اما ما وایسادیم. اونا خریدشون پنج

دقه طول کشید. خیلی زیاد بود آخه!

اومدیم راه بیوفتیم که دیدیم هفت هشت نفر دارن به ما میخندن! من یه نگاه به دورو

برم انداختم بعد فهمیدم ای

بابا ما وایسادیم کنار شرت و ... داریم اونارو نیگا میکنیم! غافل از کسایی

که نمیدونن بابا ما اصلا به اونا

نیگا نکردیم! خلاصه هرجوری بود گمشون نکردم وارد زیر گذر شدیم خوشبختانه

مشکلی پیش نیومد اما

اونجا خیلی تاریک بود میشه گفت چشمای من به شیییش تا چشم تبدیل شده بود که

گمش نکنیم! رفتیم. گذروندیم

اونجارم. حالا وارد قسمتی شده بودیم که واقعا شلوغیش دو برابر قسمت قبل بود.

انگار من بیچاره به اون نمیرسیدم.

توی شلوغی بود که پسر خالم گفت گلاب به روت باید برم دست به آب! منو میگی

همینجوری موندم گفتم طاقت

بیار طاقت بیار! انگار این قضیه داشت باور نکردنی میشد انگار خدا نمیخواست ما

بهش برسیم! ولی اونم طاقت

آورد و گفت باشه بریم. با مادرش آروم راه میرفتن ما هم مجبور بودیم آروم بریم! دیگه

داشتم عصبی میشدم میخواستم

برمو بهش بگم که امیر نذاشت و گفت نه اینجوری دو سه تا میزنه تو دهنت بچه!

منم واقع گرایانه گفتم باشه.

دمه یه مغازه وایسادن بیچاره دختره انگار از من بدش نیومده بود هی برمیگشت و

نگاه میکرد یه دفعه برگشت ما

هم فکر میکردیم این هنوز نفهمیده که مثلا تابلو نشه ما هم برگشتیم و میخواستیم

به مغازه نیگا کنیم که دیدیم مغازه

نیست و یه خرابس! خیــــــــلی ضایع شدیم! اما ضایگی در مقابل عاشقی سوت میزنه!

اشکال نداشت. امیر صداش رفت

بالاتر پویا من باید برم دستشویی! دیگه داشت گریم میگرفت گفتم برو همین بغل دیگه.

برو یه دقه سریع بیا تا اینا تو

مغازه ان! گفت نمیشه آخه من خجالتیم! گفتم بابا خجالت چیه برو یه لحظه مگه

نمیبینی چه موقعیتی گیر کردیم! ولی

گفت نمیشه آخه اونجا هزار تا آدم وایساده! منم نیگا کردمو با تمام پروییتی که دارم

کم آوردم گفتم پس طاقت بیار گفت

نمیشه! گفتم بابا یه ذره پروانه بزن تا درست شه دیگه بیچاره وسط خیابون میدویید

اینور اونور بعد گلشیفته ی کوچیک

هی اونور داشت لباسشو انتخاب میکرد! هی میگفت این خوب نیس اونو بدین ببینم!

تو همین وضعیت موبایل امیر زنگ

زد. اونم نمیتونست بره همین من جواب دادم. گفتم الو سلام بفرمایید اونور گوشی

گفت شما؟ گفتم امیر دستش بنده شما

امرتونو بفرمایین. گفت خوبی؟ گفتم آره عزیزم امرتو بگو! گفت ببین من با

خودت کار دارم امیرو ول کن!

من همینجوری موندم! چی بگم!؟ گفت دیگه چطوری؟ گفتم عزیز دل خواهر چرا

انقدر سیریش شدی؟ ما اینجا کار

داریم ول میکنی یا نه؟ که دیدم امیر داره با سرعت میاد. گفت : پویا خرابه نبود

حالا من چی کار کنم!!!!!!!!؟

(خداییش درکش میکنم شما اگه درکش نکنین خیلی نامردین) گفتم بابا همینجا دربیار

من چه میدونم آخه! گفت پویا میکشمت

فقط بذار برسیم خونه! منم گفتم به جان تو اینجوری فایده نداره. بیا ببین تلفن باهات

چی کار داره. گوشی رو گرفت

و گفت: بله؟ - سلاممممم - که یه دفعه یکی از اونور خیابون پاش گیر کرد داشت میفتاد!

صحنه خیلی به جان خودم

خنده دار بود! امیرم که دستشویی داشت خندش گرفته بود نمیدونست چی کار کنه! هی میرفت

اینور میرفت اونور میرفت

اینور میرفت اونور... از اون ورم پای تلفن یکی منتظر بود! منم که افتاده بودم زمین و عین

دستگاه تراش کاری میخندیدم!

ما یه نفر منگل حواسمون به گلشیفته ی کوچکتر نبود! که من یه دفعه یه نگاهی به

مغازه انداختمو دیدم نیست...........

وای...! چی کار کردیم!> امیر خندش قطع شد! اون نبود... من رفتم جلو توی مغازه به فروشنده

گفتم آقا این خانومایی که

الان اینجا بودن کجا رفتن؟ اون گفت اونا که خیلی وقته رفتن! من زبونم بند اومده بود!

نمیدونستم چی بگم. انگار همه ی

دردای دنیا روی سر منه بدبخت فرود اومد! ما کی رو از دست دادیم! چشمام هم خیس

شد که پسرخالم گفت

زشته پویا بیا بریم. منم اشکامو پاک کردم. اما هنوز باورم نمیشد. این چه مکافاتی بود؟

عجب بلایی سرمون اومد

اون شب. اما امیر هنوزم کارش به پایان نرسیده بود که من گفتم بهتره بجای غصه

خوردن تورو به یه جایی برسونم.

بردمش کنار اتوبان یه جای خیلی خلوت من رفتم پشت دیوار اونم کارشو تموم کرد. داشتم

به ماشینا نگاه میکردم که

دلم بدجوری گرفت! میخواستم تا صبح اونجا بشینم اما امیر اومدو گفت بریم. من

نمیدونستم چه جوری باید خودمو

خالی کنم بره همین داد زدم:

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااا

تا خونه نرفتم... امیر منو برد. دستمو گرفتو تا خونه منو کشوند. انقدر غم داشتم که

نمیدونستم از کجاش بگم اما میخواستم

فقط بگم. بگم و خودمو راحت کنم. نشد. اینبارم نشد. تا اون موقع فکر نمیکردم

بتونم یه روز گلی رو اما از اون

روز به بعد فهمیدم که اگه خدا بخواد حتی من میتونم با گلی ازدواج کنم! میدونین

چجوری؟ فکر کنم فهمیدین... با یه نفر

شبیه اون! که تنها فرقش سنش باشه که به من بخوره! اسمش هم مهم نیس هرچی

بود بود. برگشتیم خونه دلمون گرفته بود.

خیلی گرفته بود. اما چه میشه کرد ما گلشیفته ی کوچک رو از دست دادیـــــــــــــــم.

از دست...

دادیم

 

پـــایـــان


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 2:17 AM توسط p0oya |

pooya